تبليغاتX
چقدر خوب بود اگه ...

جملات قصار
 

 

می توان گل را زیرپا له کرد. اما بوی عطر آن در فضا را نمی توان کشت.

                                                                                                  ولتر

 

 

 

 


2 نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 20 فروردین1388 و ساعت 17:14 |

سرزمین ِمن

سرزمین من دیار ِصفوف بهم فشرده است. صف نانوایی، ازدحام ایستگاه مترو راس ساعت 8 صبح، انتظار تاکسی ساعت 12:30 ظهر، صف پمپ گاز عصر و ترافیک تمام نشدنی کل روز!

سرزمین من آنجاست که مردان خسته از فعالیت (بخوانید دریدن دیگران) روزمره به خانه باز می گردند تا از سرویس شام و پس از شام ِ همسرانشان بهره ببرند. مردان با بدنی پرمو و عرق کرده که نشانه ی مردانگی است شبها با همسران چاق ِ شکم گنده شان همبستر می شوند...از این رهگذر هر شب نطفه ی 5 تا 10 هزار شهروند ِ آتی سرزمین من شکل می گیرد.

سرزمین من انجاست که ساعت 8 شب میلیونها انسان پای تلویزیون می نشینند تا سریال ارزشگرا و معروف شبکه جوان را ببینند، همان میلیونها انسان ساعت 9 تا 12 شب را به بحث پیرامون اهداف اخلاقی و زیبایی ِارزشمند ِسریال مذکور می گذرانند و ساعت 12 شب در خاموشی و مخفیانه تصاویر همآغوشی بازیگر زن سریال مذکور و نامزدش( یا هر کس دیگر) را با ولع تماشا می کنند!!!

سرزمین من آنجاست که ارتباط پسران و دخترانش از خیابانها شکل می گیرد و پسرانش از دختران تنها نامی در تن می خواهند و دخترانش پسران را دسته چک هایی متحرک می بینند که باید با فنون ِ دلبری...

در سرزمین من پدران و مادران از ازدواج فرزندانشان تنها آلبومی پر زرق و برق برای ارائه به آشنایان و دوستان می خواهند.

در سرزمین من معمولاً صندلی سینماها خالیست. البته صندلی های ردیف آخر همیشه پر است چون آنجا تنها جایی است که کسی متوجه کثافت کاری شما و همراهتان نمی شود. در سرزمین من کسی برای تماشای فیلم به سینما نمی رود.

مردم ِ سرزمین من فانوس ِلنگرگاه را با خورشید اشتباه گرفته اند.

سرزمین ِ من سرزمین ِتناقض های مضحک و سردرگمی های مزمن است.


2 نوشته شده توسط آرمان در جمعه 25 آبان1386 و ساعت 20:8 |

ماشین و انسان!

 


2 نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 29 شهریور1386 و ساعت 16:39 |

دختر و ازدواج و فک و فامیل!
دیشب تو یکی از سریال های معناگرای شبکه ۳ یه دیالوگ گهربار رد و بدل شد که خیلی جالب بود:

مرد ۱ : حالا دخترتون چند سالش هست؟

مرد ۲ : پونزده بیست سال!

مرد ۱ :خدا و پیغمبرو خوش نمیاد که دختر زیاد تو خونه بمونه!

مرد ۲ :ما که حرفی نداریم. خودش...

مرد ۱ : دختر شما که الحمدالله خواستگار سمجی مثله آقا وحید داره. چرا این دست و اون دست می کنین!!! (آقا وحید برادرزاده ی مرد شماره ۲ هست!)

 


2 نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 2 مرداد1386 و ساعت 19:39 |

چرت می گوییم!!!(با لحن مظفر خان)
"عرف" معمولاْ به مجموعه ای از باورهای مردم یک سرزمین گفته می شود که بصورت قوانین نانوشته در زندگی مردم آن سرزمین اعمال می شود.(تصویر روبرو نمایی از عرف است!) طبیعی است در چنین بحثی مکان آن سرزمین از اهمیت چندانی برخوردار نمی باشد. مثلاْ این سرزمین می تواند عربستان سعودی باشد یا لاس وگاس باشد. البته همه ی ما مطلع هستیم که حدود ۴۰٪ درآمد لاس وگاس از مالیات بر قمار تامین می شود که بخش اعظم این درآمد نیز هزینه خدمات آموزشی در دانشگاه ها می شود. یعنی درآمد ناشی از یک فعالیت بی ناموسی را صرف امر تحقیقات دانشگاهی می کنند!( چه می کنند!!! به قول عادل فردوسی پور!!!) اما بنده شخصاْ درباره این دانشگاه ها اطلاعی ندارم.

تنها شناخت من از دانشگاه های استکبار مربوط به دانشگاه UCLA است که چند ماه قبل حراست آن یک جوان دانشجوی ایرانی رو مورد ضرب و شتم قرار داده بود. البته استفاده از خشونت مورد تایید من نیست اما در مواردی هم مفید می باشد. مثلاْ فرض کنید فرزند ۵ ساله شما در یک مهمانی خانوادگی یک دشنام ناموسی پر مایه را که به عمه ها بر میگردد به زبان بیاورد... آیا در چنین موردی نباید با استفاده از برخورد فیزیکی فرزندتان را تادیب کنید؟ و به او بگویید که وقتی به عمه ی خودش فحش می دهد در حقیقت به خواهر شما توهین کرده!!! البته در فرهنگ ایرانی اسلامی ما اینگونه باب شده که مردان در تمام امور زندگی خواهر خود دخالت کنند. اعم از اینکه کجا بودی و چرا بودی و با کی بودی و اصلاْ چرا بیرون رفتی و .... البته با توجه به وضع موجود جامعه هر عقل سلیمی حکم  می کند که انسان مراقب آمد و شد اعضای خانواده خود باشد. شما بهتر از بنده می دانید که محیط جامعه پر است از خفاش شب و کرکس و گرگ و ...  گفتم گرگ به یاد یک فیلم سینمایی به نام " آمریکایی گرگ نما در پاریس" افتادم که بسیار مهیج و زیبا بود و بازیگر زنی در آن ایفای نقش می کرد که واقعاْ خانوم بود..از اون خانوم ها!!! (تصویری که مشاهده می کنید همان خانوم است) بحث خانوم شد یادم آمد که از خانوم های زندانی یادی کنم که در تجمع ۸ مارس( روز جهانی زن) دستگیر شدند و مدتها دور از خانواده خود در زندان بسر می برند. زندان خیلی جای بدی است. من خودم بارها در برنامه های تلویزیون دیده و شنیده ام که اعلام شده زندان جای بدی است اما نمی دانم چرا مسئولین امر زنان مردم را دستگیر می کنند و به این جای بد می فرستند؟

 آن از طرح خانه های عفاف شان که البته دیگر باید تبدیل به "شهرک عفاف" شود تا پاسخگوی نیاز جوانان باشد و این هم از زندان فرستادنشان. آنوقت ۱۵ سرباز غریبه و متجاوز را به بهترین هتل ها روانه می کنند و کت و شلوار دامادی(خدا نصیب شما بکند ان شاالله!!) تنشان می کنند و با کلی سوغات می فرستند بروند به دیار اجنبی و کفار!

البته ناگفته نماند که دید ما در مورد اجنبی ها و فرهنگ استکباریشان از "عرف" ما ناشی می شود که در ابتدای متنم ذکر کردم...


2 نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 23 فروردین1386 و ساعت 12:42 |

ضیافت
همه چیز مهیا شده بود. خانه ای غرق در خاموشی. نوای گوشخراش موسیقی متال و یک شات از آن زهرماری. یک شاهرگ و یک تیغ.

میزبان میدانست که در ضیافت تیغ و شاهرگ همیشه تیغ است که حرف آخر را می زند...


2 نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 9 فروردین1386 و ساعت 3:35 |

پرت و پلا
امروز سرشار از زندگی ام با همه تلخی و ملال آوریش...

هنوز نتونستم به این سوال جواب بدم که  آیا حالات عاطفی درون ما معلول رخدادهای جهان پیرامون ماست یا برعکس رخدادهای محیط اطراف بازتاب حالات درونی ما؟

نمیدونم چرا این جمله ی "جسد هنوز نفس می کشید" اینقدر برام جالبه؟

ایکاش تو زندگی یه روزایی مثل روز "حذف و اضافه" در دانشگاه ها وجود داشت. اونوقت میرفتم سراغ کارنامه اعمالم. تمام کارهای بیهوده و آزار دهنده خودم رو حذف می کردم و کارهای خوبی رو که میخواستم اما انجام ندادم رو اضافه میکردم. جهت اطمینان هم از نسخه نهایی کارنامه ام یک پرینت می گرفتم تا بعداْ حرفی باقی نمونه!!!

واقعاْ به این نکته رسیدم که در زندگی دردهایی وجود داره که مثل خوره به جون آدم میفته و دهن آدمو  سرویس می کنه.


2 نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 23 بهمن1385 و ساعت 13:46 |

The Game
با بازی شب یلدا که آشنا هستین؟ یه دوست تو رو دعوت میکنه که ۵ تا از خصوصیات ناگفته خودت رو بگی و بعدش هم ۵ نفر رو به بازی دعوت کنی تا این بازی ادامه پیدا کنه.  نگار خانوم لطف کرده و منو به بازی دعوت کرده گرچه یکمی(خیلی!!!) دیره و ۹ روز از زمان شب یلدا گذشته ولی خوب بخاطر جذابیت بازی میشه زمان رو نادیده گرفت. حالا من باید ۵ خصوصیت اخلاقی خودمو بگم؟

۱- در دوران کودکی به دو تا کارتون علاقه زیادی داشتم. یکی "داستانهای دانی" که تاریخچه ی اکتشافات علمی رو به زبون بچگانه میگفت و دیگری "خانواده دکتر ارنست". یادمه تو یه قسمت از کارتون دکتر ارنست و بچه ها وارد یه غار میشدن و یه اسکلت پیدا میکردن. بعد از دیدن این صحنه من تا ۱ ماه جرات نداشتم شبها برم توالت!!!

۲- تا سال پیش دانشگاهی همیشه شاگرد اول کلاس و مدرسه بودم  بدترین معدلم ۷۷/۱۸ بود. خیلی درسخون و بچه مثبت بودم و در تمام مدت تحصیلم ۱ بار تنبیه شدم اونهم بخاطر اشتباه مبصر کلاس بود که منو با یکی اشتباه گرفته بود و فکر میکرد من تو کوریدور سوت میزدم!!!

۳- سال اول در کنکور سراسری رتبه ام شد ۱۹۰۰۰ و سال دوم با تلاش زیاد رتبه ام به ۱۷۰۰ رسید. یکی از عوامل موفقیتم تو کنکور علاوه بر تلاش زیاد و ترس از سربازی (!!!)و بیکاری آشنایی با دختری بود که مثل فرشته ها بهم انگیزه میداد که درس بخونم. بعد از اعلام نتایج کنکور من اسم دانشگاهمو بهش گفتم و اونم بهم گفت که هفته ی بعد مراسم نامزدیشه. برای هم آرزوی خوشبختی کردیم و بعدش هرگز همدیگه رو ندیدیم.

۴- با خیلی از آداب و رسوم و عادات فرهنگی ایرانیها مشکل دارم. از تعارف و غیبت بدم میاد و دلم میخواد با صراحت با طرف مقابلم صحبت کنم. از اینکه همه چیز رو سیاه و سفید ببینم حالم بد میشه و کاملاْ به نسبیت در اخلاق اعتقاد دارم.

۵- بخاطر یه سری مسائل عاطفی بهترین زمان برای قبولی در آزمون کارشناسی ارشد و رفتن از ایران رو از دست دادم. تا عمر دارم باعث و بانیشو نمی بخشم ولی امیدوارم که سال آینده بتونم موفق بشم.

این هم ۵ نکته خصوصی من. حالا من هم سارا خانوم و شرمین جان و آقای بیگانه و مولود خانوم و میچ رو به این بازی دعوت می کنم.


2 نوشته شده توسط آرمان در شنبه 9 دی1385 و ساعت 14:35 |