اپیزود اول:
یک جای دنیا سیاستمدار کشور 1 در حالی که پشت میزش نشسته برای گسترش دمکراسی و مقابله با تروریسم برگه ای را امضا می کند که عرصه ی زندگی را برای هزاران نفر سخت خواهد کرد، در روزهای آتی هزاران بمب بر سر مردم بیگناه کشور 2 ریخته خواهد شد و هزاران نفر آواره خواهند شد. مردم کشور 2 هرگز رنگ دموکراسی را نخواهند دید، شاید آزادی و دمکراسی در جریان بمبارانها زیر آوار مدفون شده اند.
اپیزود دوم:
در جایی دیگر از دنیا سیاستمدار کشور 3 برای نشان دادن توانایی و قدرت خود در مقابل دیگر سیاستمداران کوتاه نمی آید. او می گوید ما در مقابل تمام فشارها خواهیم ایستاد. راست می گوید، او در مقابل فشارها خواهد ایستاد چون فشاری به او وارد نخواهد شد. مردم عادی هستند که باید روزهای سخت را تحمل کنند. مردم تحمل می کنند و سیاستمدار قدرت خود را به رخ دیگر کشورها می کشد و سند ایستادگی را با افتخار امضا خواهد کرد.
اپیزود سوم:
در جایی از دنیا جوانی برای گسترش حس نوعدوستی و در اقدامی نمادین با پلاکاردی که بر روی آن عبارت "آغوش مجانی" حک شده است در خیابانها قدم می زند و طلب عاطفه و انساندوستی می کند. در ابتدا کسی به او و منظورش توجه نمی کند اما به تدریج مردم در خیابانها او را به آغوش می کشند و این پدیده رواج پیدا می کند. افراد عادی بدون اینکه همدیگر را بشناسند یکدیگر را در آغوش می گیرند. پلیس متوجه این امر شده و از ادامه فعالیت او جلوگیری می کند. جوان و دوستانش عرضحالی می نویسند و از مردم می خواهند با امضای پتیشنی به این عمل پلیس اعتراض کنند و خواستار آزادیِ در آغوش گرفتن در خیابانها بشوند. حدود ده هزار نفر این عریضه را امضا می کنند و آنرا به دادگاه ارسال می کنند.
گاهی اهمیت و برش امضای آن دو سیاستمدار از امضای این ده هزار نفر بیشتر است...
در طول یک سال گذشته فرصتی دست داد تا 3 اثر ماندگار و تاثیرگذار "فرانتس کافکا" به نام های "مسخ"
،"محاکمه" و "قصر" را مطالعه کنم. در برخورد اول با فضای مبهم و غریب رمانهای کافکا تا حدی سردرگم و مبهوت شدم. ترسیم وضعیت هایی خاص و عجیب همچون "مردی که تبدیل به سوسک می شود" یا "جوانی که صبح از خواب بیدار شده و متوجه می شود که به اتهامی نامشخص محکوم شده است" و یا "مساحی که به قصری دعوت می شود اما کسی از ورود و دعوت به کار او خبری ندارد" در نگاه اول برای خواننده نامفهوم و تا حدی گیج کننده است. اما با پیش رفتن در ماجرای این کتاب ها، نه تنها موقعیت های مذکور غریب و نامانوس نیستند بلکه خواننده به نوعی با قهرمانان داستانهای کافکا احساس نزدیکی می کند و خود را همدرد با آنها می یابد.
برای درک بهتر این آثار کتاب "سیری در جهان کافکا" نوشته ی "سیاوش جمادی" را تهیه کردم. فصل های اولیه کتاب به بیان رابطه ی بیماری و نبوغ کافکا می پردازد. بی شک یکی از عوامل موثر در تقویت نبوغ جنون آمیز کافکا، بیماری سل می باشد که برای سالهای متمادی کافکا را به خود مشغول کرده بود. سرگرم نشدن به زرق و برق های معمول زندگی ذهن کاوشگر کافکا را بر آن داشت تا با فراغ بال به تفکر درباره هستی و مرگ و هر آنچه بین این دو هست بپردازد. بخش های بعدی کتاب شامل توصیف فضای ذهنی کافکا و بررسی روند فکری موجود در آثار کافکا می باشد.
ادبیات کافکا برخلاف نظر بسیاری از کسانی که حتی زحمت خواندن آثار او را به خود نداده اند ادبات یاس و پوچی نیست. این ادبیات دربرگیرنده نگاه عمیق و واقع گرایانه به زندگی، امید، آزادی و مرگ است. این نگاه هیچ گونه توهم و فریب و سراب را بر نمی تابد. کافکا با دید خاص خود همچون جراحی ماهر بدن بیمار را می درد و بیماری و
نقص را به صریح ترین شکل ممکن به ما می نمایاند...
در کلام کافکا هرگز اثری از واکنش یا حساسیت نسبت به اقبال عمومی به اثرش یا تحسین و تقبیح خواننده یا منتقد یافت نمی شود. داستان های کافکا حدیث خود اوست. حقیقت ِ محض است تا آنجا که حدیث من و تو می شود و شاید بخاطر همین واقع گرایی و تلخی ناشی از نمایش حقیقت است که کافکا از دوستش "ماکس برود" می خواهد که پس از مرگش اثارش را نابود کند. کافکا در بخشی از خاطراتش می نویسد:
"از حقیقت وحشت دارم، ولی مگر راه دیگری هم هست؟ وقتی کمکی از دستمان بر نمی آید بهتر است خاموش بمانیم. هیچ پزشکی حق ندارد با یاس خود وضع بیمار را وخیم تر کند. این است که اباطیل مرا باید نابود کرد. من نور نیستم. درمانده ای هستم که راهش را به میان خارها گم کرده است. من کوچه ای بن بستم."
در جهان کافکا از پرتو ملکوت خبری نیست و همین بی ایمانی و نارسایی زبان زمینه ی آثار اوست. اگر چه کافکا از روی فروتنی خود را از درک ِ جهان کسانی که از رستگاری دینی در این عصر دم می زنند عاجز می خواند، اما کنایه نهفته در بیان او نشانگر بی اعتقادی به ادعای پوچ آنهاست.
تقریباً می توان گفت مضمون تمام کشمکش های روحی کافکا تضادی است که از دو نیروی مخالفت حکایت می کند: یکی نیروی خاموش نشدنی و آزمندِ زیستن، که خون آن به مدد پنهان کاری و پنهان مانی می جوشد. و دیگری افشای پنهان کاری، که نیروی زیستن را از درون تخریب می کند. پرسش آن است که چرا چیزی به ما داده اند به نام شور ِ زندگی که از مواد متلاشی کننده ی خود ساخته شده؟
"دیوار" عنوان داستان کوتاهی است از "ژان پل سارتر" نویسنده و متفکر مشهور فرانسوی که یکی از بزرگان مکتب
"اگزیستانسیالیسم" به شمار می رود. "دیوار" در سال 1310 توسط "صادق هدایت" به فارسی ترجمه شده است. داستان "دیوار" ماجرای سه اسیر فرانسوی به نام های "ژوان" و "تُم" و "پابلو" است که در اردوگاه نازی ها در انتظار محاکمه به سر می برند. روز محاکمه فرا میرسد و این سه تن به تیرباران محکوم می شوند. نکته قوت داستان توصیف ملموس و دردناک انتظار برای مرگ و گذرانِ آخرین ساعات زندگی است.
"پابلو" که ماجرا از زبان او روایت می شود در ابتدا نسبت به حکم صادر شده بی تفاوت است و برخلاف "ژوان" و "تُم" نشانه ای از ترس و ضعف از خود بروز نمی دهد. اما زمانی که سحرگاه روز تیرباران فرا می رسد او نیز به لرزه می افتد و به خود می آید. از زندگی و پوچی چندش آور آن متنفر می شود و لذت زنده بودن را به سخره می گیرد. آنجا که به او پیشنهاد می شود که می تواند با لو دادن دوستش "گری" حکم تیربارن خود را لغو کند می گوید: "من ترجیح می دهم که بمیرم تا گری را لو بدهم. برای چه؟ من "گری" را دوست نداشتم، دوستی من و او از مدتها قبل مرده بود- همان وقت که عشق به معشوقه ام و میل به زندگی در من مرده بود- ولی بی شک همیشه او را محترم داشتم. اما این دلیل نمی شد که راضی باشم به جایش بمیرم. زندگی او مانندِ زندگی من ارزشی نداشت، هیچ زندگی ای ارزشی نداشت..."
سحرگاهِ تیرباران فرا می رسد و سربازان وارد سلول می شوند تا این سه تن را به میدان تیرباران برند. اما "ژوان" را به اتاقی می برند تا دوباره مورد بازجویی قرار گیرد. "ژوان" در بازجویی به طرز بچه گانه و مضحکی به سوالات بازجویان پاسخ می دهد و تنها برای تفنن و تمسخر بازجوها پاسخ هایی ارائه می کند. برای او دیگر مرزی بین مرگ و زندگی برقرار نیست، زندگی برای او ارزشی را که تا کنون دارا بود ندارد. دید او نسبت به بازجویان اینگونه است: "این دو نفر با وجود تزیینات و تازیانه و چکمه های زیبایشان باز آدم هایی هستند که می میرند، کمی بعد از من اما نه خیلی بعد از من..."
برای "ژوان" بقا و ادامه زندگی لطفی ندارد و خود را برای قرارگرفتن در برابر جوخه آتش آماده می کند اما هر چه در میدان تیرباران انتظار می کشد کسی برای اعدام او اقدامی نمی کند...
رومن گاری که تا کنون خواندم این کتاب قطعاً ساده ترین و عامیانه ترین کتاب بود. داستان یک ماجرای عاشقانه در اواخر قرن نوزدهم. دختر جوانی به نام آنت که همانند هر دختر دیگری دلباخته مردی جوان می شود و غرق در نیاز و خواهش بوسه و نوازش و توجه است و پسری به نام آرمان که شدیداً پایبند به اصول و اعتقادات سیاسی و مبارزاتی خود است. او آنارشیست جوانی است که صادقانه زندگی اش را برای بهبود اوضاع جهان فدا می کند.او برای رهایی میلیون ها انسان از چنگال دولت های حاکم و برقراری برابری و برادری تا پای جان تلاش می کند.
عشق سرنوشت این دو جوان را بهم پیوند می دهد. عاشق می شوند و دل می بازند اما می باید از بین طلب معشوق و کامیابی احساسی و آرمانخواهی مفرط و پایبندی به عقاید یکی را برگزید. یکی سودای رسیدن به محبوب را در سر می پروراند و دیگری آرزوی نابودی حکومت های خونخوار و مستبد از روی زمین را در ذهن دارد.اما نمی توان در آن واحد سودای پاکسازی دنیا از نابرابری را داشت و خود را وقف مردم کرد و همزمان تمام و کمال از آن ِ معشوقی بود که سرتا پا خواهش است.اینجاست که باید تلخ ترین انتخاب ممکن صورت بگیرد...
مرد ۱ : حالا دخترتون چند سالش هست؟
مرد ۲ : پونزده بیست سال!
مرد ۱ :خدا و پیغمبرو خوش نمیاد که دختر زیاد تو خونه بمونه!
مرد ۲ :ما که حرفی نداریم. خودش...
مرد ۱ : دختر شما که الحمدالله خواستگار سمجی مثله آقا وحید داره. چرا این دست و اون دست می کنین!!! (آقا وحید برادرزاده ی مرد شماره ۲ هست!)
