تبليغاتX
چقدر خوب بود اگه ...

"جاده مالهلند"
امروز میخوام در مورد یکی از فیلم های مورد علاقه ام بنویسم. فیلم "جاده مالهلند" اثر کارگردان کهنه کار آمریکایی "دیوید لینچ" و محصول سال ۲۰۰۱ هست. فیلم از لحاظ ساختاری و مفهومی کاملاْ منطبق بر دستاوردهای روانشناختی "فروید" ساخته و پرداخته شده به طوری که اگه با دقت به صحنه های فیلم نگاه کنید هیچ دیالوگ یا نمای اضافه ای پیدا نخواهید کرد. استفاده بجا از مفهوم خودآگاه و ناخودآگاه و تاثیرات این دو بر هم رو در اکثر لحظات فیلم میشه به وضوح دید. در کنار اینها استفاده از فضاهای مناسب و ترکیب رنگ های فوق العاده به نماهای فیلم چنان جذابیتی میده که در بین آثار سالهای اخیر کم نظیره. اگر بخواهیم خیلی دقیق به فیلم نگاه کنیم فیلم به دو نیمه تقسیم میشه که نیمه اول نیمه ی تخیلات دختر جوان و تاثیرات ناخودآگاه بر زندگی اون و نیمه دوم شامل زندگی واقعی و کمبودها و کاستی های اونه. در نیمه اول ما با دختری زیبا و بلوند به نام "بتی"(با بازی نائومی واتس) آشنا میشیم که از کانادا به آمریکا میاد تا شانسش رو برای بازیگری در هالیوود آزمایش کنه و بهمین خاطر به منزل عمه پیرش میره که در مسافرت بسر میبره. در بدو ورود بتی به منزل عمه اش اون با دختری مو مشکی به نام "ریتا"(با بازی لورا هرینگ) مواجه میشه که نمیدونه کیه و از کجا اومده. در طی داستان ما شاهد پیشرفت بتی برای ایفای نقش در یک فیلم هالیوودی هستیم و در این بین می بینیم که بتی با نیت معصومانه و خیرخواهانه ی عجیبی به ریتا کمک می کنه تا بفهمه کیه و از کجا اومده و چرا چیزی از گذشته اش بخاطر نمیاره. در این بین رابطه ای عاشقانه هم بین دو دختر جوان شکل میگیره...

تا اینجای فیلم ماجرای داستان خیلی معمولی و تکراریه تا اینکه بتی و ریتا در جستجوی گذشته ی ریتا به جعبه ای آبی رنگ (معروف به جعبه معمای لینچ) میرسند و از زمانی که جعبه باز میشه داستان فیلم برمیگرده و نیمه ی دوم شروع میشه. در این نیمه می بینیم که در واقع تمام اون موفقیت های سینمایی و کمک رسوندن به ریتا در ذهن بتی اتفاق افتاده بوده و همه اش ناشی از حس حسادت و عجزی بوده که بتی نسبت به ریتا داشته. در حقیقت این ریتا هست که تونسته نقشی در یک فیلم دست و پا کنه و حتی با دلبری تونسته دل کارگردان رو هم بدست بیاره و بتی در این بین دختری تنها و شکست خورده به حساب میاد که بواسطه رابطه ریتا با کارگردان رابطه عاشقانه اش با ریتا رو از دست داده و به بن بست رسیده و در نهایت خودکشی میکنه...نکته جالب برای این فیلم اینه که برای تک تک صحنه ها در نیمه ی اول فیلم نمای متناظری در نیمه دوم وجود داره. یعنی ناخودآگاه بتی از تمام بدبختی ها و شکست هاش نمونه متناظر و موفقی در نیمه اول فیلم ساخته و جالبتر اینکه تمام اون موفقیت های خیالی الهام گرفته از زندگی ریتا هستند.(میتونید برای کنجکاوی بدنبال رمزگشایی صحنه های نیمه اول فیلم از روی صحنه های نیمه دوم باشید)

توصیه می کنم حتماْ "جاده مالهلند" رو ببینید چون واقعا ارزشش رو داره و تو ذهنتون بعنوان یه فیلم خوب باقی میمونه. اما نکته جالب در مورد این فیلم اینه که اگه از خیلی ها در مورد این فیلم بپرسید بهتون میگن که: "فیلم مزخرفیه! چی بود...دو تا دختر همجنسگرا بودند که در تمام فیلم با هم اینور و اونور میرند!!!"


2 نوشته شده توسط آرمان در جمعه 28 اردیبهشت1386 و ساعت 16:28 |

"کشور آخرین ها"

چند ماه قبل کتاب "کشور آخرین ها" اثر "پل استر" نویسنده آمریکایی رو خریده بودم اما تا هفته ی پیش فرصتی برای خوندنش دست نداده بود. ابتدای رمان با ترسیم فضای تاریک و مبهم یک شهر ِ بهم ریخته و بی نظم شروع میشه که خواننده رو برای ادامه دادن ترغیب میکنه. تمام ِ چیزی که ما در کتاب میخونیم نامه ای است که دختر جوانی به نام "آنا بلوم" برای دوستش مینویسه و اوضاع و احوال خودش رو در این شهر عجیب توصیف میکنه. آنا برای پیدا کردن برادرش ویلیام به این شهر پا میذاره، ویلیام خبرنگاری بوده که از طرف روزنامه ای که در اون مشغول کار بوده به اینجا فرستاده میشه تا اوضاع شهر رو گزارش کنه اما بعد از گذشت چند ماه خبری ازش نمیشه. آنا در بدو ورودش به این شهر ِ درهم ریخته و مصیبت زده با مناظر عجیبی روبرو میشه، گویا  به شهری قحطی زده اومده که همه چیز در اون آخرینه. امروز خونه ای سر جاشه و فردا دیگه نیست. خیابانی که دیروز در اون قدم میزدی امروز دیگه وجود نداره. همه چیز در حال تغییر و البته ویرانیه. خیابانها کثیف و پر از دست انداز هستند، غذای مناسب پیدا نمیشه، آدم ها لباس کهنه و ژنده پوشیدند، ساختمانها در حال ریزش و نابودی اند و در گوشه و کنار ِ شهر جسد انسان هایی رو می بینی که از فرط گرسنگی و نا امیدی مردند و بقیه ساکنین شهر هم در انتظار مرگ هستند. آنا با دیدن این مناظر شوکه میشه اما در ادامه به شرایط خو میگیره و کم کم به سراغ هدف اصلیش یعنی پیدا کردن برادرش میره و در این بین حوادث زیادی رو از سر میگذرونه. نمیخوام داستان ِ کتاب رو براتون تعریف کنم تا از مزه بیفته فقط چند خطی از موارد جالبی رو که آنا در نامه اش میگه براتون می نویسم:

"فرقه ای از مردم شهر با بیشترین سرعت ممکن توی خیابانها میدوند. در حال دویدن بازوها را می چرخانند، به هوا مشت می کوبند و فریاد می کشند. دونده ها در گروه های شش، ده یا بیست نفری حرکت می کنند، می دوند و به هیچ دلیلی توقف نمی کنند. آنقدر می دوند که از شدت خستگی از پا می افتند. هدف این است که هر چه زودتر بمیرند. دونده ها می گویند هیچ کس به تنهایی جرات این کار را ندارد. دویدن در کنار یکدیگر باعث می شود هر عضو گروه بوسیله دیگری تحریک شود. دونده ها قبل از اینکه دویدن را شروع کنند از مدتها پیش آموزش می بینند و رفته رفته از مقدار خوراک خود کم می کنند. وقتی یکی از اعضا آماده دویدن به قصد مرگ می شود که هم به نهایت قدرت و هم به نهایت ضعف رسیده است. قدرت روحی دویدن تا ابد را دارد ولی هیچ نیرویی برای بدنش باقی نمانده. این وضع دوگانه نتیجه ی دلخواه(مرگ) را فراهم می کند."

"آنچه به نظرم عجیب می رسد این نیست که همه چیز در حال فروپاشی است بلکه این است که چیزهای بسیاری همچنان باقی مانده است. زمان درازی طول می کشد تا جهانی نابود شود، بسیار بیش از آنچه تصور کنی. درست است که دیگر مدرسه ای باقی نمانده، آخرین فیلم ها را 5 سال پیش نمایش داده اند و شراب چنان کمیاب است که تنها ثروتمندان توانایی خرید آن را دارند. اما آیا منظور ما از زندگی این است؟ بگذار همه چیز فرو بریزد و از میان برود، آن وقت ببینیم چه چیز باقی می ماند. شاید جالبترین پرسش همین باشد. این که ببینیم وقتی که دیگر هیچ چیز باقی نمانده چه پیش می آید و این که آیا می توانیم از آن پس نیز زنده بمانیم؟"

 


2 نوشته شده توسط آرمان در شنبه 22 اردیبهشت1386 و ساعت 14:30 |

"سقوط"
این روزها مشغول خواندن رمان "سقوط" شاهکار بی نظیر "آلبر کامو" هستم. اکثر سخن شناسان معتقدند این کتاب در میان آثار کامو مقامی ممتاز و جداگانه داره تا جایی که "ژان پل سارتر" این آخرین پیام کامو را مشخص ترین کار او دانسته. داستان از اونجا شروع میشه که در یکی از میکده های آمستردام مردی به نام "ژان باتیست کلمانس" از خودش و زندگی اش میگه. او در پاریس وکیلی موفق و نسبتاْ نامدار بوده که به قول خودش تخصص اش در یک چیز بود: دفاع از دعاوی شرافتمندانه که بیشتر شامل دفاع از بیوه زنان و یتیمان می شده.

او با لحن متاثر کننده و قدرت و حرارت کلام چنان عمل می کرد که هم خطابه های دفاعی اش را ستایش می کردند و از آنجا که در دادگاه عدالت نه متهمه و نه قاضی خودش رو از این هر دو برتر و بالاتر می بینه. از طرف دیگر با اعمال ساده و جزیی چون کمک به نابینایان در عبور از خیابان و هل دادن گاری های سنگین در نگاه خودش همچنان بالاتر از همه قرار می گیره. حتی دو سه بار نشان لژیون دونور به او اهدا میشه که رد می کنه. او از انبار و دخمه و غار متنفر و شیفته ی مکان های رفیعه و در نتیجه این بینش خود رو مافوق بشر می دونه. انگار اوست که در این دنیا حرف آخر رو می زنه. اما وقتی جزییات رفتار اون رو می شنویم اوضاع طور دیگریه. اینجاست که پی می بریم این وکیل دعاوی در فرودترین جای اروپا (هلند) منتظر تک تک آدمهاست تا خطابه ی پوچی و سقوط خودش رو ایراد کنه. وکیل دعاوی که گمان می کنه مشرف بر همه ی آدمیان نشسته چون دقیق نگاه میکنه پس از قهقهه ای در پشت سر می بینه که نه بر قله بلکه در پست ترین درجات این جهان قرار داره... در بعضی از لحظات داستان کتاب بسیار شبیه به فضای نوشته های "نیچه" است. اونجا که نیچه مرگ خدا و اخلاق را اعلام می کنه و انسان ها را برای خلق "ابر انسان" به یاری فرا می خونه. اونجا که اگه دقیق به نیک ترین خصایل شناخته شده بشر نگاه کنی نازلترین خواسته های ممکن رو می بینی.

پ.ن: از این دسته آدم ها در این چند وقت اخیر زیاد دیدم.


2 نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 16 اردیبهشت1386 و ساعت 11:24 |

"زندگی در پیش رو"
گفتم:"آقای هامیل. آقای هامیل!" و جوری گفتم مثل اینکه بخواهم به یادش بیاورم که هنوز کسی هست که دوستش دارد و اسم او را به خاطر می اورد و اصولاْ اسمی روی او هست. مدتی همینطوری پهلویش ماندم تا وقت بگذرد. آقای هامیل غالباْ برایم می گفت که وقت با کاروان شترش آهسته از سوی بیابان می آید و عجله ای هم ندارد. چون بارش ابدیت است. اما چنین تعریفی وقتی واقعاْ شنیدنی است که آن را عملاْ روی صورت آدم پیری ببینیم که هر روز چیزهای بیشتری از او دزدیده می شود. اگر عقیده ی مرا بخواهید می گویم که سراغ وقت را باید از دزدها گرفت. آقای دریس صاحب کافه آمد و نگاهی به ما انداخت. آقای هامیل گاهی تنگش می گیرد و باید قبل از اینکه گندش دربیاید کسی او را به مستراح ببرد. اما نباید فکر کنید که آقای هامیل دیگر نمی تواند خودش را نگاه دارد و بنابراین ارزشی ندارد. من که فکر می کنم پیرها همانقدر باارزش هستند که دیگران. حتی اگر یک ریز تحلیل بروند. آنها هم مثل من و شما احساس دارند و حتی گاهی اوقات بیشتر از ما رنج می برند. چون نمی توانند از خودشان دفاع کنند. اما طبیعت که رذالت دارد بهشان حمله ور می شود و زجر کش شان می کند. میان ما آدم ها این وضع از دل طبیعت هم بدتر است چون خلاص کردن پیرها ممنوع است در حالی که طبیعت آهسته حلق شان را فشار می دهد تا جایی که چشم هایشان از کاسه بیرون می زنند...

متن بالا بخشی از کتاب "زندگی در پیش رو" اثر رومن گاری به ترجمه ی لیلی گلستان است. ماجرای داستان از زبان پسر بچه ای مسلمان به نام "محمد" روایت می شود که در یک پرورشگاه غیرقانونی در پاریس نزد پرستاری مسن و مهربان به نام رزا زندگی می کند. محمد که "مومو" صدایش می کنند هرگز پدر و مادر خود را ندیده و خانم رزا نیز در اینباره چیز زیادی به او نمی گوید. مومو همین را می داند که پدر مشخصی ندارد و مادرش فاحشه بوده و نمی توانسته برای ادامه کارش از او مراقبت کند. مومو پسری است باهوش و کنجکاو که بیشتر از همسن هایش می داند و به خاطر همین شخصیت خاص اش او در پاره ای اوقات ما بین کودک بودن یا انسان بالغ بودن به شک می افتد! در صفحات ابتدایی کتاب مومو می خواهد همه چیز را به سرعت بگوید پس درهم و برهم حرف می زند. می خواهد مثل بزرگترها حرف بزند پس گنده گویی به سبک بچه ها می کند. جمله بندی هایش گاه از لحاظ دستوری غلط است. حرف ها و مثالهایش گاه در کمال خلوص نیست. پرت و عوضی است! و گاه درک نشدنی...


2 نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 10 اردیبهشت1386 و ساعت 14:6 |

بهشت شما
با شمایم! شما که آیین تان بهترین و کاملترین آیین هاست. شما که دیگران را تنها از روی منطق به آیین تان فرا می خوانید. مگر نه اینکه آیین شما از هر برهان و منطق انسانی کاراتر است؟ مگر نه اینکه در آیین شما هیچ اجباری در کار نیست؟ چشمان من در اشتباهند یا قدرت شما؟ در آیین شما در انظار عمومی دختری را شهره ی خاص و عام می کنند تا ارشاد شود؟ در منطق شما آمده که با محتسب و داروغه (اگر باشند!!!) انسان ها را به زور به بهشت برانید؟ اگر من بهشت شما را نخواهم چه؟ همنسلان من اگر منطقی برّاتر از منطق شما داشته باشند چه می کنید؟ از کجا که بهشت من از بهشت شما نیکوتر نباشد؟ اصلاْ بهشت شما کجاست؟ شما کدامین بهشت را وعده می دهید؟ گمان نمی کنم آدرس بهشت هیچ آیین آسمانی به مشخصات بهشت شما بخورد...

پیامبر شما اگر می خواست نمی توانست گروهی از اصحابش را مامور بررسی حجاب زنان کند؟ نمی خواست یا نمی توانست؟ شما از پیام آورتان تواناترید؟ پیامبر شما برای روانه کردن مردم به بهشت دستورالعمل و بخشنامه صادر می کرد؟ جریمه می کرد؟ زشت روترین و زشت خوترینان را مامور هدایت مردم به آرمانشهر می کنید؟ از کجا که این زشت روترینان خود فرستادگان شیطان نباشند؟ نگاه تلخ آنان هزاران بار بوی نفرت و انزجار می دهد. من در نگاه این زشت رو ترینان هیچ بارقه ی آسمانی ای نمی بینم. شما می بینید؟


2 نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 3 اردیبهشت1386 و ساعت 22:4 |

مطرود

امروز مشغول خوندن آرشیو وبلاگ مطرود بودم. لحن خاص و جالبی داره. واقعاْ از خوندن بعضی پست هاش لذت بردم. چند تاشو اینجا میارم:

  • "هر انقلابی تا وقتی انقلابیست که پیروز نشده باشد". این حرف را یک روز چه‏‏گوارا در کوهستان‏های بولیوی به من گفت، وقتی که از او پرسیدم چرا هیچ انقلابی را تا پایان همراهی نمی‏کند.
  • مردم می‏میرند به همین سادگی و تو هرگز نمی‏توانی باور کنی کسی را که دوست داری یک روز از دست می‏دهی.
    برای همین است که من خودخواهی می‏کنم و دوست دارم زودتر از او بمیرم.
    به کسی نگوئید امّا از تنها ماندن می‏ترسم.
  • عشق با اصول ریاضی و فلسفه قابل تعریف نیست، عشق تنها با قانون عشق تعریف می‏شود.
    عشق از نظر من هم‏آغوشی زن فاحشه‏ی همسایه‏ام با شوهر مریضش بود، صبح‏ها که خسته از آغوش شهوت مردان زن‏دار می‏آمد.
  • آدم‏ها هر روز می‏‏میرند، ظرف می‏شورن، زمین می‏شورن و وقتی لحظه‏ی رفتن می‏رسه از خودشون می‏پرسن که زندگی همش همین بود؟( برگرفته از متن فیلمنامه ی "محبوب میلیون دلاری")
  • وقتی فکر می‏کنی جواب همه‏ی مجهولات رو می‏دونی، می‏بینی که پرسش‏ها می‏تونه تغییر کنه.
    When you think you have all the answers to the questions in your life, the questions change
  •  یادت می‏آید تو همیشه دنبال فلسفه‏ی والنتاین بودی و ریشه‏ی شرقی‏اش را می‏خواستی، من امّا همیشه ساده‏تر از فلسفه‏هایت بودم.
    من تنها دنبال فرصت کوچکی بودم که به تو ابراز عشق کنم، شرقی و غربی‏اش برایم فرقی نداشت...



2 نوشته شده توسط آرمان در شنبه 1 اردیبهشت1386 و ساعت 16:55 |