زندگی مردم آن سرزمین اعمال می شود.(تصویر روبرو نمایی از عرف است!) طبیعی است در چنین بحثی مکان آن سرزمین از اهمیت چندانی برخوردار نمی باشد. مثلاْ این سرزمین می تواند عربستان سعودی باشد یا لاس وگاس باشد. البته همه ی ما مطلع هستیم که حدود ۴۰٪ درآمد لاس وگاس از مالیات بر قمار تامین می شود که بخش اعظم این درآمد نیز هزینه خدمات آموزشی در دانشگاه ها می شود. یعنی درآمد ناشی از یک فعالیت بی ناموسی را صرف امر تحقیقات دانشگاهی می کنند!( چه می کنند!!! به قول عادل فردوسی پور!!!) اما بنده شخصاْ درباره این دانشگاه ها اطلاعی ندارم.
تنها شناخت من از دانشگاه های استکبار مربوط به دانشگاه UCLA است که چند ماه قبل حراست آن یک جوان دانشجوی ایرانی رو مورد ضرب و شتم قرار داده بود. البته استفاده از خشونت مورد تایید من نیست اما در مواردی هم مفید می باشد. مثلاْ فرض کنید فرزند ۵ ساله شما در یک مهمانی خانوادگی یک دشنام ناموسی پر مایه را که به عمه ها بر میگردد به زبان بیاورد... آیا در چنین موردی نباید با استفاده از برخورد فیزیکی فرزندتان را تادیب کنید؟ و به او بگویید که وقتی به عمه ی خودش فحش می دهد در
حقیقت به خواهر شما توهین کرده!!! البته در فرهنگ ایرانی اسلامی ما اینگونه باب شده که مردان در تمام امور زندگی خواهر خود دخالت کنند. اعم از اینکه کجا بودی و چرا بودی و با کی بودی و اصلاْ چرا بیرون رفتی و .... البته با توجه به وضع موجود جامعه هر عقل سلیمی حکم می کند که انسان مراقب آمد و شد اعضای خانواده خود باشد. شما بهتر از بنده می دانید که محیط جامعه پر است از خفاش شب و کرکس و گرگ و ... گفتم گرگ به یاد یک فیلم سینمایی به نام " آمریکایی گرگ نما در پاریس" افتادم که بسیار مهیج و زیبا بود و بازیگر زنی در آن ایفای نقش می کرد که واقعاْ خانوم بود..از اون خانوم ها!!! (تصویری که مشاهده می کنید همان خانوم است) بحث خانوم شد یادم آمد که از خانوم های زندانی یادی کنم که در تجمع ۸ مارس( روز جهانی زن) دستگیر شدند و مدتها دور از خانواده خود در زندان بسر می برند. زندان خیلی جای بدی است. من خودم بارها در برنامه های تلویزیون دیده و شنیده ام که اعلام شده زندان جای بدی است اما نمی دانم چرا مسئولین امر زنان مردم را دستگیر می کنند و به این جای بد می فرستند؟
آن از طرح خانه های عفاف شان که البته دیگر باید تبدیل به "شهرک عفاف" شود تا پاسخگوی نیاز جوانان باشد و این هم از زندان فرستادنشان. آنوقت ۱۵ سرباز غریبه و متجاوز را به بهترین هتل ها روانه می کنند و کت و شلوار دامادی(خدا نصیب شما بکند ان شاالله!!) تنشان می کنند و با کلی سوغات می فرستند بروند به دیار اجنبی و کفار!
البته ناگفته نماند که دید ما در مورد اجنبی ها و فرهنگ استکباریشان از "عرف" ما ناشی می شود که در ابتدای متنم ذکر کردم...
از مبدا جدا میشی و هنوز به مقصد نرسیدی که یاس میاد سراغت. حس خیلی بدیه. ناخوشایندترین حسیه که من تجربه اش کردم. این بار هم که از خانواده خداحافظی کردم تا برم دانشگاه همینطوری شدم. در بین مسیر اونجا که از خونه دور بودم و به دانشگاه نرسیده بودم همون حس تعلیق اومد سراغم. ناخوشایندی این حس دقیقاْ در اسمش نهفته است. اینکه حس می کنی کاملاْ معلقی. در فضا میچرخی بدون اینکه عملاْ به کسی یا چیزی دسترسی داشته باشی. اینجاست که تازه متوجه میشی چقدر به دیگران نیازمندی. زمانی که داخل اتوبوس نشسته بودم و شهرها رو یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشتم حس تعلیق رو با تمام وجودم حس کردم. در چنین لحظاتی هست که واقعاْ متوجه میشم چقدر خانواده ام رو دوست دارم و چقدر مدیون محبت های پدر و مادرم هستم و همین جا بود که برای اولین بار در سن ۲۳ سالگی و داخل اتوبوس و از پشت تلفن به پدر و مادرم گفتم که دوستشون دارم...
اون حس ناخوشایند تعلیق شیرین ترین حس ممکن رو برام به ارمغان آورد...
چند وقتیه که در جزییات زندگی اطرافیانم دقیق شدم. دوستان و آشنایان و بستگانم رو زیر نظر گرفتم. نکته ای که بیشتر ذهنم رو مشغول کرده بود این بود که چقدر از زندگی این افراد حاصل انتخاب و تلاش خودشون هست و آیا اصلاً برای رسیدن به نقطه ی فعلی زندگیشون هدف داشته اند ؟ چیزی که من برداشت کردم این بود که اصولاً ما دو نوع زندگی داریم. یکی زندگی خورشتی و دیگری زندگی انتخابی(هدفمند). در زندگی خورشتی، شخص هیچ گونه معیاری برای انتخاب روش ِ زندگی خودش نداره و در نتیجه همین سردرگمی در انتخاب مسیر زندگی، از سیستم هر چه پیش آید خوش آید استفاده می کنه. اما در زندگی انتخابی(هدفمند) انسان بر اساس آگاهی و شناخت از خواسته ها و شرایط اطرافش آینده خودش رو ترسیم میکنه. تمایز اساسی بین انسان هدفمند و انسان خورشتی در اینه که انسان هدفمند دارای یکسری معیار و ایده آل برای زندگیه در حالیکه انسان خورشتی توان تشخیص و انتخاب درست رو نداره. بذارید این قضیه رو با چند مثال براتون روشن کنم. مثلاً بحث ورود به دانشگاه رو در نظر بگیرید. انسان خورشتی دلش میخواد که هرجور شده بره دانشگاه ، اصلاً براش فرقی نمیکنه که چه رشته و چه دانشگاهی قبول بشه. برای اون تنها ورود به دانشگاه مهمه. اما انسان هدفمند براساس استعداد و شرایطش برای خودش هدفی رو مشخص میکنه و میگه که من در نظر دارم در فلان دانشگاه و فلان رشته قبول بشم. طبیعیه که بسیار احتمال داره که انسان خورشتی بعد از گذشت یکی دو سال از دانشگاه و رشته تحصیلی خودش ابراز نارضایتی بکنه و از تحصیل دلسرد بشه. اما انسان هدفمند چون بر اساس خواسته ها و ایده آل های خودش درست انتخاب کرده به هدف خودش رسیده و دلیلی برای پشیمونی نداره.
همین مساله رو در مورد ازدواج و انتخاب همسر هم میشه دید. انسان خورشتی یه دفعه میخواد ازدواج کنه. براش مهم نیست که با چه کسی و چه شرایطی ازدواج کنه. نکته اساسی برای اون اینه که ازدواج کنه و طبیعیه که برای چنین انسانی این دختر(یا پسر) با اون دختر(یا پسر) فرقی نداره. خوب هر چی این داره اونهم داره دیگه! اما انسان هدفمند با توجه به سلایق و خواسته هاش طرف مورد علاقه اش رو از بین صدها گزینه مورد نظر انتخاب میکنه. برای اون نکته ی مهم اینه که با اون شخص مورد نظرش ازدواج کنه. برای چنین آدمی طرف مورد علاقه اش با بقیه فرق داره. البته یه نکته ای باقی میمونه و اونهم اینه که منظور از انسان هدفمند انسانی هست که بطور منطقی و متعادل تصمیم میگیره، نه هر انسانی که صرفاً انتخاب میکنه! بطور مثال در مورد دانشگاه ممکنه شخصی بگه که من تنها میخوام دانشگاه علی آباد کتول قبول بشم! یا اینکه کسی بگه من دوست دارم ازدواج کنم و برای این کار معیار هم دارم معیار من تحصیلات یا زیباییه... در این مورد شخص بر اساس علاقه اش دست به انتخاب زده اما چنین انتخابی تنها به یک یا دو جنبه از علایق ِ شخص منحصر شده و واضحه که انتخاب پایدار و معقولی نیست. یک شرط اساسی برای دست زدن به انتخاب درست و منطقی این هست که انتخاب جامع و مانع باشه و در زمان انتخاب تمام جوانب سنجیده شده باشه. حالا خودمونیم شما خورشتی هستید یا هدفمند؟
به لطف مطالعه ی کتاب "شگفتی فلسفی" نوشته ی بانو "ژان هرش" با اندیشمندان تاثیرگذار عالم فلسفه و
تفکرات شخصی آنها آشنا شدم. در این بین "سورن کیرکه گار" فیلسوف دانمارکی با تفکراتش چندین روز ذهنم رو مسحور خودش کرد. کیرکه گار از لحاظ نوع دیدگاه و بینش خود بسیار شبیه "نیچه" است.
پدر سورن همیشه بر صحنه اندیشه های او حاکم و شخصیتی سختگیر، بسیار مالیخولیایی و مستبد بود. بعلت سخت گیری های پدر، سورن از کودکی عادت به پنهان کاری داشت. وی روشی را دوست داشت که بعدها روش "بیان غیر مستقیم" نامیده می شد. یعنی هر چه می خواست بگوید بی پرده نمی گفت بلکه بصورت انحرافی و از دهان یک شخصیت ساختگی بیان می کرد. کیرکه گار خود را اندیشمندی "خصوصی" می شناخت و این را به زبان می آورد و به این ترتیب به ویژگی فردی و شخصی بودن چیزهایی که می نوشت اشاره می کرد. هر تعمیمی در آثار او بی معنا بود.
یکی از اصول مهم تفکر "کیرکه گار" این است که او می گوید:"راستی مستلزم آن است که هر کس مطلقاً و بدون هیچ قید و شرطی، خویشتن ِ خویش باشد و به همین گونه شناخته شود. به عقیده او هیچ چیز وجود ندارد-حتی تاریخ کل جهان- که فرد موظف به تبعیت از آن باشد. پس به عقیده او مهمترین چیز، پیش از هر چیز راست بودن با خویش و شناخت و پذیرش فردیت ِمطلق است. اما چون راستی کامل برای انسان میسر نیست، چرا که تناقض هایی در قلمرو ذهن وجود دارد که هیچکس را از آنها گریزی نیست، پس تنها یک راه برای راست بودن وجود دارد و آن صورتک بر چهره زدن است. آنها که ادعا می کنند گفتارشان راست و طبیعی است دروغگویان یا ساده لوحانی اند که هنوز از مرحله گفتار ِ راست و طبیعی یعنی در واقع ریاکارنه که سپر محافظ آنها در برابر ناامیدی است نگذشته اند. هر کس این راز را دریافته باشد که شناسنده بودن چه معنایی در سرنوشت انسان دارد، دیگر هیچ راست ِ بی پرده ای برایش امکانپذیر نیست و باید از این امر نتیجه گیری کند و به استفاده از صورتک یعنی بیان در پرده (یا سربسته) متوسل شود. و این بیانِ درپرده از دید هیچکس چیزی جز همان که هست یعنی تنها شکل ِ ممکن ِ بیان شناخته نخواهد شد.
به همین علت کیرکه گار در قضیه اعلام عقاید مذهبی بی نهایت سختگیر است. از نظر او بسیار اسان است که اینگونه اعلام عقاید با خودستایی مشتبه شوند. کیرکه گار نسبت به گفتارهای مذهبی نیز به شدت بی اعتماد است. به آنچه خود می گوید و آنچه دیگران می گویند اعتماد ندارد...
میزبان میدانست که در ضیافت تیغ و شاهرگ همیشه تیغ است که حرف آخر را می زند...
وقتی که دلتنگ میشم و همراه ِ تنهایی میرم، داغ ِ دلم تازه میشه
زمزمه های خوندنم وسوسه های موندنم، با تو هم اندازه میشه
قد ِ هزار تا پنجره، تنهایی آواز میخونم
دارم با کی حرف میزنم؟ نمیدونم ،نمیدونم...
این روزها دنیا واسه من از خونه مون کوچیکتره
کاش میتونستم بخونم قد ِ هزار تا پنجره
طلوع ِ من، طلوع ِ من، وقتی غروب پر بزنه موقع ِ رفتن منه
طلوع ِ من، طلوع ِ من، وقتی غروب پر بزنه موقع رفتن منه...
