تبليغاتX
چقدر خوب بود اگه ...

Longest Night
لطفاْ یکی شب یلدا رو به من تبریک بگه!!! و گرنه من بهتون تبریک میگم..
2 نوشته شده توسط آرمان در پنجشنبه 30 آذر1385 و ساعت 14:16 |

Confidence
وقتی انتظار داری که کسی بهت اعتماد کنه و بهت اطمینان داشته باشه ولی اینجوری نمیشه و طرفت مدام حرف خودشو میزنه. باید چیکار کرد؟ من که دیگه مغزم کار نمیکنه. شیطونه میگه دوباره در اینجا رو تخته کنم و برم گم و گور بشم...

 

Hey Young man, always remember appreciate what you have, while you have it

About Schmidt

 


2 نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 29 آذر1385 و ساعت 10:9 |

Dualism
من دو جنبه دارم. یک جنبه متعالی که ذهنم رو به بالاترین افکار و احساسات هدایت میکنه و وادارم میکنه ساعت ها به اخلاق و زندگی و اهمیت انتخاب فکر کنم. و جنبه دیگر که یه جور پستی و رذالت در درونم بوجود میاره. تشویقم میکنه که از بی محتواترین کارها لذت ببرم و گهگاه من رو به سراغ افکار ممنوعه ای میبره که از گفتنش شرم دارم.

اون جنبه والا زمانی آنچنان در من تقویت میشه که کلیه امیال و افکار زودگذر و پست رو از من دور میکنه (یا بهتر بگم من رو از اونها دور میکنه). با لذت تمام به زندگی نگاه میکنم. افکار و رفتار دیگران رو تجزیه و تحلیل می کنم و از آنالیز اونها به نتایج مفیدی میرسم که شاید خیلی از آدمهای میانسال به این نتایج نرسیده باشند. در این حالت سرشار از فلسفه و هدف هستم و بدون حضور هیچ اجبار بیرونی خودم از روی میل غرق این مسایل میشم...همه چیز رو زیر سوال میبرم. دوباره فکر می کنم و دنیای دلخواهم رو از روی خواسته هام میسازم...

اما بعضی وقتها اون جنبه احساسی و زودگذر چنان من رو در برمیگیره که حالم از هر چی تفکر و اخلاقیات بهم میخوره و بالکل بیخیال دنیا میشم و درباره هر چیزی به راحتی اون عبارت ... لقش رو بکار میبرم!!! غرق در امیال خودم میشم و از هر چیز غیرقانونی و نامتعارفی لذت میبرم حتی چیزهایی که شاید به فکرتون هم نرسه. وارد دنیای ممنوعه ها میشم. حقوق دیگران رو زیرپا میذارم. حریم ها رو میشکنم و با حداکثر سرعت به سراغ کارهایی میرم که هیچ توجیه منطقی ندارند. من مثل یک حیوان رذل میشم. شیطان درونم بیدار میشه و ...

من دو جنبه دارم. یک جنبه ...


2 نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 27 آذر1385 و ساعت 10:33 |

Vanity Fair
صف به آرومی حرکت میکنه. من سینی استیل خط افتاده ای رو تو دستم گرفتم و از کندی حرکت صف گلایه می کنم. یکی یکی جلو میریم. من برگه رو میدم. یه ساندیس سیب موز برمیدارم که میدونم اصلاْ طعم سیب موز نمیده... جالبه به هر کی میگم که قبلاْ طعم سیب موز اینجوری نبود فکر میکنه دیوونه شدم!!! ولی به خدا قبلاْ ساندیس سیب موز یه طعم دیگه داشت. یکی حرفمو باور کنه. به غذای اصلی میرسم. یه رون مرغ سرخ شده است که روش حک شده: "۲۴ آذر روز تجدید میثاق". مرغ رو برمیدارم و کمی زیر رو رو میکنمش. فکر نمی کنم این حرف خود مرغه باشه. به احتمال زیاد یه دوربین صداوسیما رو دیده و سریع این جمله رو روی رونش خالکوبی کرده. بهرحال اونهم کلی جوجه داره که باید نون بخورن... میرم ته سالن روی یه میز خلوت میشینم. مرغ رو برمیدارم و شروع می کنم به خوردن. با ولع تمام مرغ رو میخورم و ساندیس رو با نی سر میکشم. یه جوری شدم. سرم کمی درد میکنه...

چند ساعت بعد:

الآن تو خوابگاه نشستم و دارم تلویزیون تماشا می کنم. یه دلقکی مدام دو تا عدد رو تکرار میکنه. ۲۸ و ۲۹. نمیدونم چه معنایی داره... احساس می کنم که یه جمله داره تو سرم وزوز میکنه. تجدید میثاق یا چیزی توی این مایه ها... نمیدونم چرا ساق پام میخاره. از وقتی اون غذای لعنتی رو خوردم شروع شده...من هم بدون توجه چند ساعتی هست که پامو میخارونم ولی خیلی درد میگیره. شلوارمو بالا میزنم تا ببینم چی شده... باورم نمیشه پام چقدر ورم کرده!! باید یه مرض جدید باشه که توی این زمان کم اینقدر پیشرفت کرده...شاید یه عفونت جدید و شاید یه ...


2 نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 22 آذر1385 و ساعت 18:3 |

Forgotten Lyric
یه شعری تو ذهنمه که توی این مایه ها بود: " هر کی یارش خوشگله جاش تو بهشته..."!!!




2 نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 19 آذر1385 و ساعت 18:24 |

Vanilla Sky
 آسمان وانیلی داستان زندگی مردی جوان و خوش چهره (تام کروز) رو نشون میده که یک شرکت موفق تجاری رو اداره می کنه و دوستان زیادی داره و از روابط مناسبی با دخترها برخوردار هست. اون چیزی که ما در نیمه اول فیلم از مرد جوان می بینیم علاقه مفرط به جوان موندن و ارتباط گسترده با دخترها و عدم پایبندی به اصول اخلاقیه.
داستان کاملاً معمولی و عادی پیش میره و به اونجا میرسه که مرد جوان به دوست دختر قبلیش خیانت میکنه و با دختری اسپانیایی زبان آشنا میشه و در پی این ماجرا دختر اولی به سراغش میاد و از اون میخواد که به دوستی شون ادامه بده و دختر اسپانیایی رو ترک کنه که با مخالفت مرد جوان روبرو میشه و در همین حین این 2 نفر دچار سانحه رانندگی میشن و داستان وارد فاز دوم میشه.
اون مرد جوانی که ساعت ها در آینه به خودش نگاه میکرد تا موهای سپیدش رو بکنه حالا دچار نقص عضو میشه و از ناحیه پا فلج میشه و صورتش هم به طرز فجیعی دفرمه میشه و تمام جذابیت ظاهری اش رو از دست میده.
در این بین یکباره میبینیم که روند فیلم بطرز غریبی مثبت میشه و یکی از دکترهای مرد بهش میگه که روشی برای جراحی ابداع شده که میتونه صورتش رو کاملاً ترمیم کنه و راه رفتنش هم مثل آدم های عادی بشه. دختر اسپانیایی هم به طرز عجیبی بهش میگه که حتی اگه عمل موفق آمیز نباشه با همین چهره هم دوستش داره و باهاش میمونه( از دخترها انتظار نمیره!!!). و در ادامه عمل جراحی انجام میشه و چهره مرد جوان مثل اولش میشه و همه چیز به روال عادی برمیگرده و اون حادثه رانندگی فراموش میشه..
مرد جوان خوشحال از اینکه سلامتش رو بدست آورده و با دختر مورد علاقه اش رابطه داره یکباره دچار کابوس میشه که چهره اش دوباره دفرمه شده و دخترک اونو ترک کرده و همه چیز به فنا رفته....
و از اینجاست که بر میگردیم به اون قسمت که قرار بود عمل جراحی انجام بشه... و متوجه میشیم که تمام اون عمل جراحی تو عالم خیال بوده. در حقیقت مرد جوان به شرکتی معرفی شده بود که رویاهای شیرینی رو برای مشتریانش درست میکنه تا اونها در یک  حالت کما بمونند و تصور کنند که دارند از زندگیشون لذت میبرند. مرد جوان در حالی که با صورت دفرمه و پای ناقص در درون کپسولی از نیتروژن و هیدروژن قرار داره فکر میکنه که عمل جراحی رو انجام داده و دختر مورد علاقه اش بهش قول وفاداری داده. در حالی که در عالم واقعیت همه چیز به بدترین شکل ممکن میگذره و اون کابوسی رو هم که دیده به این علت بوده که برنامه شرکت دچار اختلال شده و موقتاً قطع شده.
اینجاست که مسئولین شرکت اون رو بیدار می کنند تا بهش بگن که کدوم حالت رو انتخاب میکنه. واقعیتی که ممکنه تلخ باشه و ناگوار تمام بشه یا رویای شیرینی که غیرواقعی هست و گهگاه دچار اختلال میشه. آسمان وانیلی رو انتخاب می کنه یا آسمان ابری و معمولی رو؟
شما آسمان وانیلی رو انتخاب می کنید یا آسمان بیرنگ معمولی رو؟ کدام یک جذابترند واقعیتی که انتخاب ما در اون دخیله اما آمیخته به تلخی ها و شیرینی هاست یا رویای شیرین و ساختگی که میدونیم تصنعی هست؟ شما ترجیح میدید که داخل کپسول نیتروژن بمونید یا میاید بیرون و خطر می کنید؟
2 نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 13 آذر1385 و ساعت 18:43 |

Murder on the Dance Floor

 

I`m not afraid of death .I`m afraid of murder

The Conversation 

 

 

 

 

  


2 نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 12 آذر1385 و ساعت 14:23 |

سقوط آزاد
آهسته آهسته بالا میرم. مغازه های رنگارنگ رو پشت سر میذارم و انسانهای فرشته نما رو دید میزنم. یه فرشته ۱۷ ساله رو میبینم که البته کمی آرایشش زیاده!!! چشمم به بچه ای میفته که ظاهران دوران کودکیش رو طی میکنه و داره خودشو آماده میکنه تا مثل باباش یه شیاد درست و حسابی بشه. همه همینجوری هستن..کودکی دوره ی کارآموزی برای کسب رذایل اخلاقیه. هر کس میگه نیست بیاد به من ثابتش کنه. آره داشتم میگفتم. به دور از چشم نگهبان بازش میکنم. درب پشت بام مجتمع تجاری رو میگم. باد خنکی میوزه و من حسابی سردم میشه. تقریباْ تمام شهر الآن در تیررس نگاه من هستن. کسی نمیتونه کار درستی انجام بده که من نبینم. و من در این لحظه چیزی نمی بینم...

میرم به گوشه پشت بام. خیابون رو زیر نظر میگیرم.نمیخوام گردن یا کمر کسی بشکنه. الآن خلوت شد. با خودم و افکارم خداحافظی میکنم. یه لحظه به لذاتی فکر می کنم که میشد امتحانشون کنم و نکردم. مثلاْ خوردن آخرین رانی آناناسی!!! آب دهانم رو با کمی حسرت قورت میدم. برای خانواده ام آرزوی خوشبختی میکنم و از رفتگر شهرداری عذر میخوام که کارشو زیاد میکنم. البته قطعاْ درکم میکنه و میفهمه چرا اینکار رو کردم. پای راستم رو روی لبه قرار میدم. و حالا پای چپ. آماده ام. دستهام رو باز میکنم و خودم رو رها می کنم که با حرکت شتابدار به سمت زمین سقوط آزاد کنم. سقوط آزاد در محکومیت زندگی.


2 نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 7 آذر1385 و ساعت 8:42 |