تبليغاتX
چقدر خوب بود اگه ...

داستان آخر
داستان آخر:

به نام خدا. یکی بود یکی نبود. یه روزی یه دختری بود که نمی دونست پسره چقدر دوستش داره...و بهمین خاطر داستان ما با یک دنیا آرزو و ناگفته های پسرک تمام شد.

سلام دوستان عزیزم

این داستان آخر و آخر داستان این وبلاگ بود. در طول مدتی که توی دنیای اینترنت فعال بودم با شما آشنا شدم و خیلی چیزها ازتون یاد گرفتم و واقعاْ به بعضی از شما مدیونم. روزهای قشنگی رو با نوشته هاتون پشت سر گذاشتم و همیشه به یادتون خواهم بود اما زمانی رسیده که دیگه انگیزه و لزومی برای بودن نمی بینم و بهتره که توی همین لحظه تمومش کنم...

گهگاه میام و بهتون سر میزنم و از حالتون با خبر میشم.

                                                                                         یا حق


2 نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 30 آبان1385 و ساعت 14:9 |

قانون مورفی

Murphy`s law:What can go wrong , will go wrong. You will always find something in the last place you look. No matter how long or how hard you shop for an item, after you've bought it, it will be on sale somewhere cheaper. The other line always moves faster. Anything you try to fix will take longer and cost you more than you thought.There's never time to do it right, but there's always time to do it over. Anything good in life is either illegal, immoral or fattening.


2 نوشته شده توسط آرمان در یکشنبه 28 آبان1385 و ساعت 20:38 |

پست خالی!!!
این پست رو خالی میذارم. هر کس هر چی میخواد بنویسه...







2 نوشته شده توسط آرمان در شنبه 27 آبان1385 و ساعت 18:26 |

لئونارد کوهن

تو این پست متن یکی از زیباترین ترانه های "لئونارد کوهن" رو میذارم. واقعاً فضای حزن آلودی داره. دلم میخواد فقط باهاش گریه کنم...تا آخرش بخونین متوجه میشید چرا میگم.

Here is your crown

And your seal and rings

And here is your love
For all things
.

Here is your wine,
And your drunken fall;
And here is your love.
Your love for it all.

Here is your sickness.
Your bed and your pan;
And here is your love
For the woman, the man.

May everyone live,
And may everyone die.
Hello, my love,
And, my love, goodbye.

And here is the dawn,
(until death do us part);
And here is your death,
In your daughters heart.

And here you are hurried,
And here you are gone;
And here is the love,
That its all built upon.

May everyone live,
And may everyone die.
Hello, my love,
And my love, goodbye
.

2 نوشته شده توسط آرمان در چهارشنبه 24 آبان1385 و ساعت 18:57 |

2046

فیلم"۲۰۴۶" اثر "وونگ کاروای" کارگردان هنگ کنگی دقیقاٌ همون چیزیه که ما لازم داریم که ببینیم! فیلم از جایی شروع میشه که به شما گفته میشه در سال ۲۰۴۶ هستیم و در اون سال قطاری وجود داره که میتونه انسانها رو به گذشته ببره. گذشته ای که انسان در اون چیزی رو جا گذاشته یا کاری رو ناتمام گذاشته و ... مسافر قطار فقط ۱ نفر میتونه باشه و تا حالا کسی نبوده که با رفتن به گذشته بخواد که به زمان حال (۲۰۴۶) برگرده. قطار از سال ۲۰۴۶ راه میفته و مسیر زمان رو به عقب طی میکنه...پیشخدمت های قطار تعدادی روبات هستن که هیچ بویی از عاطفه نبرده اند ولی معمولاْ مسافران قطار برای فرار از تنهایی در طول سفر برای پیشخدمتها درد دل می کنند و از اونها انتظار همدردی دارند... ولی هیچوقت عکس العملی از اونها نمی بینند چون پیشخدمتها طوری طراحی شده اند که ۲۴ ساعت بعد از کنش های احساسی واکنش میدن!!! واسه همین وقتی از شکست عشقی خودت برای پیشخدمت تعریف می کنی اون همون لحظه بهت لبخند میزنه ولی فرداش اون رو گریون میبینی... یه کار درست در لحظه ی نادرست که به هیچ دردی نمیخوره.


بعد داستان فیلم به اواسط قرن بیستم در هنگ کنگ برمیگرده و ما زندگی یک نویسنده داستانهای اروتیک رو دنبال می کنیم که در اتاق ۲۰۴۶ یک هتل اقامت داره و با دختر مسئول هتل آشنا میشه و پی به داستان زندگی اون میبره. دختر مسئول هتل از نویسنده میخواد که داستان رابطه عاشقانه اون رو با یک پسر ژاپنی بنویسه و در نهایت نویسنده داستانی رو مینویسه که میشه همون آغاز فیلم. و داستان دوباره به ۲۰۴۶ برمیگرده و میگه همیشه در هر شهری یه سنگ بزرگ یا یه درخت هست که مردم بهش چیزی آویزون می کنن و شروع میکنن به درد دل کردن و دعا خوندن. بیشتر مردم میدونند که اون درخت و یا سنگ هیچ کاری براشون نمی کنه اما همیشه میان و با درخت صحبت میکنند. شاید برای اینکه تنها بتونن خودشون رو فریاد بزنند...


یه قطار هست که انسان رو به گذشته میبره. اونجایی که کار ناتمومی مونده که باید انجامش بدی. حاضری با قطار بری؟


2 نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 14:5 |

A Beautiful Mind
یک ذهن زیبا اینگونه فکر می کند:

دنیای لعنتی به رو میزنه هیچ کس به معشوقت. کسی که عاشقانه و لجن تحمیل رابطه داری و دارد. از دوستت باش چون چیزی جز نهاد عشق دوستش اعتماد ایجاد و نفرت نکن نیست. از هر گونه پول که زندگی کن بصورت غیرانتخابی حتی به تو شده بپرهیز. در این که پر از خودت باش نکبت است حرف اول خانواده و آخر و حتی رو میشه تفرقه با خرید.تنها و برای خودت گریزان.


2 نوشته شده توسط آرمان در سه شنبه 23 آبان1385 و ساعت 12:54 |

مروت!!!
هیچ حیوان درنده خوئی نیست که بویی از مروت نبرده باشد. من بویی از مروت نبرده ام پس حیوان نیستم...
2 نوشته شده توسط آرمان در دوشنبه 22 آبان1385 و ساعت 13:15 |

اولتیماتوم به خدا
سلام خدا

میدونم که این دور و برا نیستی چون اصلاْ اثری ازت نیست اما حرفامو میشنوی چون اونجور که میگن اگه بخوای هم نمیتونی حرفامو نشنوی. میگن که تو قادر متعالی یعنی میتونی هر کاری انجام بدی. یعنی توانایی این رو داری که طبق خواستت هر کاری رخ بده. خوب الآن چرا کاری نمی کنی؟ یا نمی خوای کاری بکنی و یا نمیتونی! در هر صورت برام قابل قبول نیست که این انفعال برای چیه؟ دارم الان بهت میگم: الآن من میخوام ولی تو نمیذاری بدون اونوقت هم که تو میخوای من نمیذارم. مطمئن باش. حالا ببین کی گفتم اینو...


2 نوشته شده توسط آرمان در شنبه 20 آبان1385 و ساعت 18:34 |