در کنار دریای سرد و آبی خزر ایستاده ام به انتظار. امواج کف آلود بدون معنا به ساحل می خورند و من دیوانه وار از اثر توبورگی که زده ام هذیان می گویم. میشنوی؟ دریا با من بحث می کند. از همه چیز می گوییم.سیاست و عشق و تنفر...دریا مرا می رنجاند و من به گریه می افتم. امواجش را به من بخشد. کمی آرام شوم. متقابلاْ من هم استفراغم را به او هدیه می کنم. حالا یر به یر شدیم...
به ارتفاعات ۲۵۰۰ متری کوهستانهای سوییس روی آورده اند. انسانهایی با خصوصیات غیر متعارف که دوست ندارند همرنگ جمعیت شوند و در یک کلبه کوهستانی گرد هم آمده اند و به زمین و زمان و سیاست های آمریکا بد و بیراه می گویند. در این میان پسرکی بلند بالا و خوش سیما حضور دارد که همه او را به نام "لنی" می شناسند. او از راه تعلیم اسکی به توریست ها کسب در آمد می کند. با سیمایی که "لنی" دارد می تواند دل هر زنی را به دست آورد اما او معمولاْ در روابطش با انسانها مشکل دارد. چندین بار رابطه ای صمیمانه با دخترها برقرار کرده ولی بخاطر ایجاد دلبستگی شدید در آنها رابطه را قطع کرده. البته عموماْ داستان به این صورت است که دخترها برای همزبانی با "لنی" به سراغ یادگیری زبان انگلیسی می روند و این آغاز مشکلات لنی است. او معتقد است که انسانها تا زمانی که زبان هم را نمی دانند می توانند احساسات همدیگر را درک کنند اما همینکه زبان یکدیگر را یاد گرفتند و همزبان شدند دیگر تفاهم نخواهند داشت و خود را پشت کلمات پنهان می کنند. به اعتقاد "لنی" کلمات دشمن شماره یک بشرند چون به راحتی می توان آنها را پس و پیش کرد و با آنها ایدئولوژی ساخت و به خورد مردم داد. در جایی از داستان "لنی" خطاب به "ترودی" دخترکی که دلبسته ی او شده می گوید: "گوش کن ترودی تا من برات توضیح بدم. وقتی دو نفر اینجور که تو میگی بهم بچسبن عاقبت کارشون به اونجا میکشه که اتومبیل و خونه میخرن و کار و کاسبی و بچه راه می اندازن.. اونوقت دیگه رابطه شون عشق نیست. اسمش میشه زندگی!!!". و مشکل همین است "لنی" و دوستانش از زندگی به سبک معمول و متداول بیزارند. در نگاه آنها صحبت های سیاسی وجنگ ویتنام و تحصیل و عشق و تلاش برای زندگی بهتر بیهوده و پوچند.... کتاب پر است از جملاتی که می توان آنرا قاب گرفت و به دیوار اتاق کوبید. مثلاْ: "آمار خودکشی در سوییس از همه جا بیشتر است. البته همه جا آمار خودکشی از همه جا بیشتر است."
گاهی اوقات تمام تلاشتو می کنی و میخوای که نتیجه بگیری ولی متوجه میشی که یه چیزایی خارج از محدوده توانایی و تلاش انسانه... مثل یه توپ تنیس که به تور میخوره و میچرخه و میره بالا و اصلاْ معلوم نیست که قراره آروم آروم کدوم سمت تور بیفته؟ اونوقته که میفهمی که میبازی یا میبری و باید در کنار همه چیز به شانس (بخت) هم معتقد باشی.
پاراگراف بالا جملات اول فیلم Match Point ساخته ی وودی آلن هست. در کل روال فیلم هیچ حادثه خارج از ذهنی رخ نمیده و همه ی اتفاقات درست همونجوری هستند که انتظار داری: عشق و جاه طلبی و احساس اغوا کننده ی خیانت... اما در ده دقیقه پایانی اونجا که همه انتظار دارن که طبق عرف سینمای دنیا آقا بده ی فیلم لو بره و همه ی پنهان کاری ها و خیانتش آشکار بشه می بینیم که با یه اتفاق ساده و بی اهمیت همه چیز جوری پیش میره که اون در اذهان اطرافیانش پاک معصوم و قابل ستایش باقی میمونه. دقیقا همون حسی رو داشتم که از دیدن فیلم Crash بهم دست داد. بار دیگه می بینیم که همه ی انساها لزوماْ سیاه و سفید نیستند. خیلی اوقات حوادث و شرایط و کمی شانس در بوجود آوردن دید مثبت یا منفی از اونها دخیل هستند و همیشه هم افراد اونطور که به نظر میان نیستند هم انسانهایی که از دید ما صالحند و هم اونهایی که خبیثند. توصیه می کنم اگه این دو فیلم رو ندیدین حتماْ برین دنبالشون. واقعاْ حرفهایی برای گفتن دارند.
پ.ن:با اینکه سالهاست موج نسبی گرایی و عدم قطعیت در سینمای روز دنیا وارد شده و رو به افزایشه ولی ما هنوز سریال ها و فیلم هایی میسازیم که توش همه آدمها یا خوب خوبند یا بد بد!!! (ر.ک "نرگس"!!!)
